|
Heybat |
|
یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤ ما شهروند درجه چندم همستيم؟!
واقعن خوشحالم از اين بابت که شانس آوردم. من و بابام مامان علی الهه.. ما هم سالها سوار C-130 شديم. يکی دوربار هم موتورش از کار افتاد ولی خب خوشبختانه هيچ يک از ما به زيارت وجهالله نايل نشديم. همين قدر که روی زمين از او میبينيم بسمان است. اما اگر من و يا کلاْ ارتشيان و خانوادههايشان در جوار دهها هزار گالن JP4 خاکستر شده بوديم آيا « شهيد » شده بوديم؟ بهتر بگويم آيا اصولاْ ارزش چنان خبری از نظر ج.ا.ا. بيش از يک زيرنويس روی شبکهی خبر میتوانست باشد؟!!!
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳ پيشگويی نمیکنم!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٦ ق.ظ توسط هيبت چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳ افسوس!
ديروز يه چيزی پيش اومد که واقعاْ به حال خودم و همه دانشگاهين ايران افسوس خوردم. ما يه استاد تکامل داريم که بيچاره هنوز نفهميده واسه چی زيست شناسی خونده. حضزت آقا پروژه ی تحقيق اين ترم را ((بازتاب توحيد در تکامل)) تعيين فرمودهاند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اينم از دانشگاه. چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢ اه بابا جون مادرتون يکی اين وبلاگو بخونه نظر بده ديگه.
خدا وکيلی اگه Comment نذارين حلالتون نمی کنم! دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢ حرکت انقلابی
ديروز بچههای بسيج دانشجويی دانشکده علوم در يک حرکت (غير قابل توصيف!) رفتن يه پارچه به عرض ۲ متر و طول ۶ متر گذاشتن جلو در دانشکده که ملت بياييد امضا کنيد که «رای ميديم» و خودشون هم که پنج نفر بودن طبعا پيشاپيش امضا کردن. ساعت ۴ بعد از ظهر هم اومدن اون طومارشون رو که هنوز کمتر از ۶ تا امضا داشت رو جمع کردن و رفتن. شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢ چگونه میتوان لذت مرگ را درک درک کرد؟ یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢ دلقک بازی کافی است
اين خاتمی هم خوب دلقکيه. مردکه مسخره هفتهای ۶ بار هوس استعفا به سرش ميزنه. بگو تو اگر وجودشو داشتی و بهت اجازه داده بودند؛ سه سال پيش استعفا ميدادی حجت الاسلام مترسک!!! پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢ کابوس
با گذشت زمان کاری ندارم.از کودکی برايم کم اهميت بود؛ کی بزرگ ميشم؟ وقتی بزرگ ميشم چی ميشه؟ با زنم دعوا ميکنم؟ کی ميميرم؟ و بيشتر از زندگی به مرگ فکر ميکردم. حالا هم بيشتر به مردنم فکر ميکنم. شايد علت همه پسرفت ها و عقب ماندگیهای من همين باشد. وقتی ۴ -۵ سالم بود؛ بوشهر زندگی ميکرديم.من يه تختخواب سفيد داشتم. هرشب هم کلی خواب ميديدم. بيشترش هم خواب بزرگ شدنم بود. و اين خواب «بزرگ شدن» خيلی هم وحشتناک بود! ولی وقتی بيدار ميشدم و خودم را در آن تخت سفيد ميديم خيالم راحت ميشد. تا همين دو سه سال پيش هم هر موقع اتفاق بدی می افتاد فکر ميکردم همان بچه ۴ ساله هستم و دارم خواب ميبينم. ولی افسوس که اين ناکامی ها تمامی نداشتند و کابوس هم نيستند.
چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢ COLDPLAY
من آلبوم Rush Of Blood to the Head را گوش کردم. عجيبه.اين آکوردهای جادويی که من مثل اون رو تو کار هيچ گروه ديگری(دست کم گروه هايی که فعلاٌ کار ميکنند) نشنيده بودم يک موسيقی بينهايت ساده است که شديداْ آدم رو تحت تاثير قرار ميده. فکر ميکنم کار COLDPLAY ديگه ساده ترين حد ارکستراسيون و سازبندی باشه. حتی پاساژهای بسيار ساده ای هم داره. ولی نميفهمم چيه که اين کارو انقدر گيرا کرده. اينا اين آکوردها رو از کجا آوردن. هميشه آرزو داشتم يه کار مپل کارهای اونا بسازم. دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢ شما چی ميگيد؟
چند سال پيش در آمريکا اتفاق جالبی افتاد: خانمی بود که به خاطر يک بيماری قادر به نگهداشتن بچه در رحم خود نبود. راهی که پزشکان به او و شوهرش پيشنهاد دادند اين بود که اسپرم شوهر با تخمک زن در لوله آزمايش لقاح داده شود و سپس اين سلول تخم لقاح يافته را در رحم زن ديگری قرار دهند. اين کار با موفقيت انجام شد ولی پس از تولد کودک؛زنی که او را در رحم خود نگهداری کرده بود ادعا کرد که مادر بچه است. مشکل عجيبی بود ودرگيری غير قابل تصوری بين اين زوج و آن زن پيش آمد. حالا به نظر شما مادر بچه کيست؟ کسی که او را به دنيا آورده يا کسی که نطفه کودک از اوست؟ [ خانه| آرشيو | برای هیبت نامه بنویسید ] |
خانه آرشيو پست بازيگر آماتور lord of terror Rock mp3 Download |
